چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388
خاطره ی خدمت
طبق معمول همیشه کسایی که وبلاگ رو به دلایلی دیر آپ
میکنن معذور هستن مثل من که الآن خجالت میکشم و الآن قیافم این شکلی شده 
به هر حال یه جوری ماست مالی کنیم قضیه رو میخوام یه خاطره از دوران خدمتم بگم .
یادش بخیر من خیابووون پیروزی تهران خدمت میکردم ارتش نیروی هوایی قسمت عقیدتی.
اون قسمتی که مربوط به ما بود تایم اداری بودیم یعنی ساعت ۷:۰۰ صبح میومدیم ساعت ۲:۰۰ بعد از ظهر هم کار تعطیل میشد و بچه های تهران جیم میزدن و میرفتن خونه ما هم که شهرستانی بودیم میرفتیم آسایشگاه.
با اینکه پادگان وسط شهر بود اما آسایشگاه ما داخل پادگان یه جایی قرار داشت که تقریباً یه حالت بیابووونی شکل بود.
خلاصه زیاد سرتون رو درد نیارم یه محیط باز رو در نظر بگیرید که اطرافش هیچ ساختمونی نیست فقط یه آسایشگاه اونجا باشه .
یه روز پنجشنبه شب یعنی شب جمعه توی فصل زمستون بود،دی ماه، که همه ی بچه های تهران تشریفشون رو برده بودن منزل پیش مامی جونشون فقط ۴ نفر شهرستانی بودیم توی آسایشگاه کسی هم بالا سرمون نبود.
آقا بی خوابی زد به کلمون هر کی یه چیزی میگفت و یه خاطره ای تعریف میکرد خلاصه حرف کشیده شد به سمت اجنه و اواح و . . . ![]()
هرکی یه خاطره تعریف میکرد. منم تعریف کردم .
به خودمون که اومدیم دیدیم شده ۳:۳۰ نصفه شب یه لحظه در آسایشگاه
رو باز کردم دیدم همه جا تاریییکه یه باد سردی هم میومد و یه سوز خاصی داشت و یه صدای عجیبی خوف برم داشت سریع در و بستم و برگشتم طرف بچه ها .
بچه ها گفتن دیگه بسته یه بار میبینی یه جنی میاد امشب هممون رو به فنا میده بذار بریم بخوابیم .
چراغ ها رو خاموش کردیم خوابیدیم اما چه خوابی مگه من از ترس خوابم میبرد 
یه ساعتی وووووول خوردم تا چشمام رفت روی هم،چشمتون روز بد نبینه آدم بعضی وقتا گیر یه خوابایی می افته که اون لحظه قلبش میخواد از کار کردن وایسه .
خوابی که دیدم یه جورایی واسم عجیب بود شاید این جور خوابا کم اتفاق بی افته.
خواب دیدم توی خونه ی خودمونم اهواز.که توی رختخواب خوابیدم با صدای گریه و داد و بیداد خانوادم از رخت خواب پریدم و یه هویی نشستم دیدم هیچ خبری نیست بعد نگاه کردم دیدم کنار جنازم نشستم توی خواب خیلی ترسیده بودم.
یعنی در اصل من سه نفر شده بودم یکی اصل خودم بود که توی آسایشگاه خواب بود و داشت این خواب رو میدید.
یکی هم که توی خواب داخل رخت خواب بود.
یکی هم که توی خواب کنار جنازه نشسته بود.
در حال خواب دیدن بودم که بچه های آسایشگاه متوجه میشن حالم بد شده و تشنج دارم سریع یکیشون تکونم داد و از خواب پریدم احساس سردرد فوق العاده ی شدیدی از ناحیه ی گیجگاه سمت راستم داشتم این سر درد تا ۳ روز ادامه داشت فردای اون روز که جمعه بود هیچ، اما روز شنبه پیش حاج آقایی که رئیس عقیدتی بود رفتم و قضیه رو کامل براش تعریف کردم،اون بنده خدا هم سریع از دفتر خودش با قم تماس گرفت و یه حاج آقایی بود که خواب تعبییر میکرد خوابم رو براش تعریف کردم.
حاج آقا قمیه گفت که:
پسرم برو خدا رو شکر کن و صدقه بده روح داشته از بدنت جدا میشده این سر دردت بخاطر همینه که بیدارت کردن و روح از دوباره از اون ناحیه گیجگاه به بدنت برگشته.
این یه خاطره ای بود که هیچ وقت فراموشش نمیکنم. ![]()
دوشنبه شانزدهم آذر 1388
داستان گنجشک و خدا
گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم که در آن زندگی می کردم و پناه بی کسی و
آرامش بخش زندگی ام بود.
اما طوفان تو آمد و آن را خراب کرد مگر من چه گناهی کرده بودم و
چقدر ازدنیای بزرگ تو را اشغال کرده بودم که اینکار را با من کردی؟
خدا به گنجشک گفت:
تو خواب بودی و ماری بسوی لانه ات می آمد تا تو را طعمه خود
کند و من طوفان خود را فرستادم تا تو را از خواب بیدار کند و از دست
مار رهایی بخشد. من بخاطر عشق و علاقه فراوانی که به تو
داشتم چه بسیار بلاها که اینگونه از تو دور کردم و تو ندانسته
به من اعتراض کردی و از دست من ناراحت شدی.

جمعه ششم آذر 1388
نیستان
بابات دیر آپ کردنم از همتون معذرت خواهی میکنم واقعاْ شرمندم ![]()
آخه اینترنتم قطع شده بود وقت نمیکردم برم سارژ کنم ![]()
یکی از دوستام چند روز پیش کل انداخته بود سر اس ام اس بازی منم خدایی کم نیاوردم پا به پاش اس دادم یهو دیدم یه اس ام اس داد که دیگه من واقعاْ میشه گفت یه جورایی کم آوردم حیفم میاد واستون نذارمش. واقعاْ بعضیا عجب طبع شعری دارن هااااااااااااااااا ![]()
بگذر از نی من حکایت میکنم
وز جدایی ها شکایت میکنم
نی کجا این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشو از نی نی حصاری بیش نیست
بشنو از دل دل حریم دلبریست
نی چوسوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد خانه دلبر شود.
جمعه هشتم آبان 1388
مادر فرشته ای بی همتا
تقدیم به تمامی مادران مهربان و زحمت کش ایران زمین بالاخص مادر شیرین و عزیز تر از جان خودم

کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید :
می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این کوچکی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟!
خداوند پاسخ داد :
از میان فرشتگان بی شمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام .
او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود .
کودک همچنان مردد ادامه داد و گفت:
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم .
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
و تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود .
کودک ادامه داد :
من چگونه می توانم بفهمم که
مردم چه می گویند در حالیکه
زبان آنها را نمی دانم ؟!
خداوند او را نوازش کرد و گفت :
فرشته ی تو زیبا ترین و شیرین ترین
واژه هایی را که ممکن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و
صبوری به تو یاد خواهد داد که
چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت اگر بخواهم با تو
صحبت کنم چه کنم ؟!
و خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت :
فرشته ات دستهای تو را در کنار
هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد
که چگونه دعا کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسید :
شنیده ام که در زمین انسانهای بد
هم زندگی می کنند . چه کسی از من
محافظت خواهد کرد ؟!
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی
اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل که تو را نمی توانم
ببینم غمگین خواهم بود .
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد
اگر چه من همیشه در کنار تو هستم .
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید .
کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند .
پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید:
خدایا اگر هم اکنون باید به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو ؟!
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیت ندارد
ولی می توانی او را «
مادر
» صدا کنی !
دوشنبه ششم مهر 1388
مشـــــهد و شمـــــــال
این چه حسیه که آدم کلی حرف داره اما وقتی کی برد را میگیره دستش نمی دونه چی بنویسه یا از چی بنویسه؟فکر کنم یه مرض آلزایمر از نوع بلاگی مبتلا شدم ![]()
این یک ماهی که نبودم جای شما خالی شمال و مشهد بودم وقتی می گم جای شما خالی تعارف اصفهانی نیست ها جدا عالی بود فقط یک مشکلی کوچیکی داشت که اونم مطابق معمول تنهایی من بود واسه همینه که می گم که جاتون خالی بود شمال که همیشه این موقع گرم و شرجیه هوا خنک بود و نسیم کوچیک به همراه بارون بسیار ریز و قشنگی میومد جایی هم که ما بودیم از هر لحاظ عالی بود اما فقط یکم این تنهاییه بود که نمی ساخت
نه کسی بود که شب کنار دریا باهاش بیدار بمونی و باهاش حرف بزنی و نه کسی که صبح باهاش تو جنگل پیاده روی کنی
اما در کل عالی بود ، روز سوم تقریبا از حدود های ساعت 9 تا 1 توی دریا بودیم چون نسبتا دریا اروم تر بود
البته رویدادی نیز به وقوع پیوست ، من برای دریا یک مایو و شلوارک پوشیده بودم (باور کن شلوارکش هدیه بود) همینطور که دریا شلوغ پلوغ بود ما هم به سرمون زد یکم دور تفریحات را ببریم بالا و یک چند تا کار جالب بکنیم خلاصه یکم به قول اصفهانی ها ورکن در کن کردیم بعد به بابا گفتم وایسا تا من با دستام از روی شونت بپرم و شیرجه بزنم خلاصه ما هم یک چیزی توی مایه های چرخ و فلک کج و کوله زدیم وشیرجه زدیم تو آب ملت همه کف کردند
اما نمی دونم چی شد که من بعد از شیرجهه اومدم بالا اما شلوارکه نیومد نه که نیومد ها کشش اومد اما خودش یکم شنا غورباقه زیر آب رفت و بعد اومد بالا اینجا بود که خودمم علاوه بر ملت کف کرده و برای شکر اینکه مایو داشتم یک برگردون تو آب زدم که حس کرم ستون فقیر فقراتم یکم فحش کشم کرد
کلا جاتون خالی بود دیگه بعد از شمال هم امام رضا طلبید و عازم مشهد شدیم اونجا هم کلی حال داد و صفای خاص خودش را داشت اتفاق خاصی هم نیوفتاد جز اینکه به بابا اینا گفتم بریم الماس شرق رفتیم پاساژ جنت روز بعدش گفتم بریم پروما سر از بازار رضا در اوردیم
(هر چند برای اولین بار بازدید از یک بازار تاریخی خیلی دلچسب بود ادم حس می کرد زمان به عقب رفته و داره سبک قدیم را می بینه) بعد از این تصمیم گرفتم دیگه حرفی از جای دیگه رفتن نزنم که حداقل خارج از مشهد سر در نیاریم
سه شنبه بیستم مرداد 1388
صاف و پوست کنده بگو ببینم تو اصلاً چرا اومدی و این تشکیلات رو راه انداختی؟ زیاد خوشت نیاد! تشکیلات که میگم منظورم همین اینترنت بازی و سایت و نوشتن و چت و ... است! یادمه که جای دیگه ای وبلاگ داشتی. 3 سال پیش. چی عایدت شد؟ نه! بذار بهتر بپرسم. چی عایدت نشد؟ که درش رو تخته کردی؟ اون موقعها نمی نوشتی. از دیگران مایه میذاشتی. اصلا نوشتن بلد نبودی. هر چند که همین الانم بلد نیستی! لاف نوشتن می زنی و گرنه خودتم میدونی که نه از ادبیات سرت میشه نه هنر نه ...
هر چیزی آدابی داره. آدمش رو میخواد. رشته ات کامپیوتر بود. کارت هم که فنی بود. سؤالم رو جواب ندادی! اون وبلاگ چی شد؟ چرا تعطیل شد؟ این یکی هم تعطیل میشه میدونم. خیلی چیزای دیگه رو هم فکر کردی. فقط فکر کردی ها! نه اینکه واقعاً وجود داشته باشه!
برای همینم هست که بعضی وقتا درست و حسابی با مغز سقوط آزاد می کنی. از سر به سنگ خوردن میگذره. سرت میشکافه و مغزت میریزه بیرون و می میری! اما چون خیلی سگ جون هستی دوباره مثل مارمولکی که دم در میاره، مغز در میاری! مغزت هم همیشه در حال تغییرو تحوله. به قول خودت تلاش برای بهتر شدن.
حرفهای زیادی مونده که برات بنویسم. اما همین قدر بسه. می دونم که ظرفیتش رو نداری...
